لغت نامه دهخدا
سر فروشدن. [ س َ ف ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) افکنده شدن سر از شرمساری یا پشیمانی:
خردمند را سر فروشد ز شرم
شنیدم که میرفت و میگفت نرم.سعدی. || فرورفتن. مشغول گشتن:
شبی سر فروشد به اندیشه ام
بدل برگذشت آن هنرپیشه ام.سعدی.
سر فروشدن. [ س َ ف ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) افکنده شدن سر از شرمساری یا پشیمانی:
خردمند را سر فروشد ز شرم
شنیدم که میرفت و میگفت نرم.سعدی. || فرورفتن. مشغول گشتن:
شبی سر فروشد به اندیشه ام
بدل برگذشت آن هنرپیشه ام.سعدی.
افکنده شدن سر از شرمساری یا پشیمانی یا فرورفتن. مشغول گشتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در گاهشماری قبطی سال به دوازده ماه سی روزه و پنج روز اضافه در پایان سال بخش میشود. قبطیان گاه این پنج روز را «ماه کوچک» خوانند. سال کبیسه هر چهار سال است و سالیاست که به هنگ چهار همنهشت سه است؛ چو ۳ و ۷ و ۱۱. در سال کبیسه پنج روزِ اضافه شش روز میشود. آغاز سال در اواخر تابستان است و آغاز شبانروز از فروشدن آفتاب.
💡 چون نیست گنج پای به گنجت فروشدن بی کنج شب گذار درین گنج اژدها
💡 قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَیْنَهُما گفت: خداوند دو نیمه جهان، جای برآمد روز و فروشدن آن و آنچه میان آن، إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (۲۸) اگر میدریابید.
💡 اين ((پرسش )) از دايره ((پاسخ )) بيرون است. براى فروشدن در ((نيروانه ))،براى به آن سو و نزد ((نيروانه )) رفتن، براى اوج در ((نيروانه )) است كه راهقدسى را زندگانى مى كنند)).(264)
💡 خورشید که پردلتر از او نیست کسی در وقت فروشدن رخش زرد شود