لغت نامه دهخدا
ز خودشدن. [ زِ خوَدْ / خُدْ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیخود و بیهوش شدن. ( ناظم الاطباء ). از خود شدن. بیخبر و بیهوش شدن. ( رشیدی ). بیهوش شدن. از خود رفتن و مدهوش گشتن و بیحس شدن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به از خود شدن و از خود رفتن شود.
ز خودشدن. [ زِ خوَدْ / خُدْ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیخود و بیهوش شدن. ( ناظم الاطباء ). از خود شدن. بیخبر و بیهوش شدن. ( رشیدی ). بیهوش شدن. از خود رفتن و مدهوش گشتن و بیحس شدن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به از خود شدن و از خود رفتن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صبح و شامش روی در خود داشتی یکدمش غافل ز خود نگذاشتی
💡 که مستان ز خود خیمه بیرون زنند دگر روی پیمانه در خون زنند
💡 بگفتی این و بیهوش اوفتادی ز خود کرده فراموش اوفتادی
💡 ابلیس سزای خود ز خود بینی دید تو نیز مکن و گر کنی خود بینی
💡 ز خود ره بر سوی خود اندر اینجا توئی جان بس همی مگذر در اینجا
💡 گر میان دوست میخواهی ز خود شو برکنار در میان فرقی بود از دشمنی تا دوستی