لغت نامه دهخدا
ریسمان گر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) غزال. ریسمان باف. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به ریسمان باف شود.
ریسمان گر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) غزال. ریسمان باف. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به ریسمان باف شود.
غزال. ریسمان باف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تجربه نشان میدهد که ۳۴ درصد از کل زمان اجرا صرف انتظار برای سایر ریسمانهای کندتر میشود.
💡 تا آسمان چو کسوت شب را رفو کند گاه از شهاب سوزن و گه ریسمان دهد
💡 دلم به رشتهٔ زلف تو ریسمان بازیست که دست و پای معلق به ریسمان دارد
💡 چرا پیراهن صبری ندوزد خصم تو ؟ گر تو دلش چون دیدهٔ سوزن، تنش چون ریسمان کردی
💡 بیاد لعل تو هر لحظه خون ز مژگانم چو دانه گهر از ریسمان فرو ریزد