لغت نامه دهخدا
دیومرد.[ وْ م َ ] ( ص مرکب ) مرد قوی هیکل. || مرد بددرون. بدنهاد. بداندیش. مرد شیطان منش:
فرستاده را گفت رو باز گرد
پیامی ببر نزد آن دیومرد.فردوسی.بدو گفت گرشاسب کای دیومرد
چگونه نخندم بدشت نبرد.فردوسی.
دیومرد.[ وْ م َ ] ( ص مرکب ) مرد قوی هیکل. || مرد بددرون. بدنهاد. بداندیش. مرد شیطان منش:
فرستاده را گفت رو باز گرد
پیامی ببر نزد آن دیومرد.فردوسی.بدو گفت گرشاسب کای دیومرد
چگونه نخندم بدشت نبرد.فردوسی.
( صفت ) ۱ - مرد بد درون مرد پلید شیطان منش. ۲ - مرد بیابانی وحشی. ۳ - غول نسناس.
💡 ز مردان جنگی یکی خواستی بکشتی چو با دیو برخاستی
💡 چون نبودی مرد دیوان پدر قرب دادت حق ز قربان پسر
💡 خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیو تو دیوانه شدی ای مرد کالیو