لغت نامه دهخدا
( دردی آشام ) دردی آشام. [ دُ ] ( نف مرکب ) دردی آشامنده. آشامنده دردی. دردآشام. دردنوش. دردی نوش:
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز.حافظ.
( دردی آشام ) دردی آشام. [ دُ ] ( نف مرکب ) دردی آشامنده. آشامنده دردی. دردآشام. دردنوش. دردی نوش:
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز.حافظ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صفای وقت ز صافی کشان مجو زنهار که این وظیفه رندان دردی آشام است
💡 گر همی خواهی که از خود وارهی با قلندر دردی آشام ای غلام
💡 درون صافی از اهل صلاح و زهد، مجوی که این نشانه رندان دردی آشام، است
💡 روح قدسی دردی آشام لبت خون عاشق ریختن کام لبت
💡 بدور ما خم و خمخانه و جام نباشد غیر رند دردی آشام