لغت نامه دهخدا
دانه گانه. [ن َ / ن ِ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) دانگانه. اسباب و کالا و متاع دنیوی باشد. ( برهان ). رجوع به دانگانه شود.
دانه گانه. [ن َ / ن ِ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) دانگانه. اسباب و کالا و متاع دنیوی باشد. ( برهان ). رجوع به دانگانه شود.
( اسم ) اسباب و متاع دنیوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ۱. دانه میسی؛ ۲. قلاته؛ ۳. سرمه؛ ٤. بادروزن؛ ۵. جاروسان؛ ٦. شرف آباد نیازی؛ ٧. زیج؛ ۸ ده گرزه؛ ۹ کاوه سر زل؛ ۱۰ چم حصار؛ ۱۱ مویشه کشه ۱۲ ملهو؛ ١٣. گانه پا؛ ١٤ کورگه؛ ۱۵. خلیل آباد؛ ١٦ گویژه؛ ۱۷ سر گویژه؛ ۱۸ خاکی پیزول مینگه؛ ۱۹. خاکی برانازار؛ -۲۰ چشمه خانی علیا؛ ۲۱ چشمه خانی سفلی؛.۲۲ قلعه گنجوان؛ ٢٣ بشتوار؛ ٢٤ کالگه؛.۲۵ شهری؛ ۲٦ طارم؛ ۲۷ دلک؛ ۲۸ کنیوله؛ ۲۹ چشمه کوزان علیا؛ ۳۰ باغ کره؛ ۳۱ چم نوزده؛ ۳۲ رنگه رژان؛ ۳۳ سَلار دول؛ ٣٤ چینوار؛ ۳۵ یاخی؛ ٣٦ هوله؛ ۳۷ چم انجیر؛ ۳۸ اسدآباد دانه میسی.۳۹ چنار هویل؛ ٤٠ کنک سرخ؛ ٤١. آوذر؛ ٤٢. بله میرزه؛ ٤٣. کنی سی ٤٤. در که نور مراد.