لغت نامه دهخدا
برهان کردن. [ ب ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) استدلال. برهان آوردن. اقامه دلیل کردن. اقامه بیّنه کردن:
گر این صورت ِ کرده جنبان کنی
سزد گر ز جنبنده برهان کنی.فردوسی.وندر کتاب بر سخن منطقی
چون آفتاب روشن برهان کنم.ناصرخسرو.
برهان کردن. [ ب ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) استدلال. برهان آوردن. اقامه دلیل کردن. اقامه بیّنه کردن:
گر این صورت ِ کرده جنبان کنی
سزد گر ز جنبنده برهان کنی.فردوسی.وندر کتاب بر سخن منطقی
چون آفتاب روشن برهان کنم.ناصرخسرو.
استدل برهان آوردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مجبور حق نگردد آلوده معاصی بد کردن خلایق برهان اختیارست
💡 بیان خواهم کردن دمبدم هان یکی بین شیخ جمله نص و برهان