قاضی اکرم
لغت نامه دهخدا
قاضی اکرم. [ اَ رَ ] ( اِخ ) علی بن یوسف بن ابراهیم بن عبدالواحد قفطی حارثی وزیر، مکنی به ابوالحسن معروف به قاضی اکرم. از مشاهیر مورخان بوده و علاوه بر تاریخ و سیر در فقه و حدیث و نحو و لغت واصول قرائت و منطق و نجوم و هندسه نیز ماهر و در هردو رشته نظم و نثر مبرز بوده و در عهد ملوک ایوبیه مصر به صدارت رسیده و تاریخ قبطی ها را به طور کامل نوشته و تألیفات سودمندی دارد. او راست: 1- اخبار العلماء باخبار الحکماء که در مصر چاپ شده. 2- اخبارالمصنفین و ماصنفوه. 3- اخبار النحویین. 4- الاصلاح للخلل الواقع فی الصحاح نظیر رجل الطاوس فی اغلاط القاموس و امثال آن. 5- ابناء الرواة علی انباء النحاة که دو نسخه از آن در خزانه مصریه موجود است. 6- تاریخ آل بویه. 7- تاریخ آل سلجوق. 8- تاریخ قبطی. 9- تاریخ محمودبن سبکتکین. 10- تاریخ مصر. 11- تاریخ یمن. 12- الدرالثمین فی اخبار المتیمین. 13 - الرد علی النصاری. 14- الضاد و الظاء. 15- المحلا فی استیعاب کلا.
وی به سال 646 یا 656 هَ. ق. در 88سالگی وفات یافت. وی را ابن قفطی و قفطی نیز گویند که منسوب به قِفط است و آن قصبه ای است در ساحل شرقی نیل از توابعصعید مصر که زایشگاه وی بوده و موقوفه علویین است.از بعضی تألیفات او شیعه بودنش استظهار شده و ظاهربلکه صریح ذریعه نیز که به نقل آنها پرداخته همین است. رجوع به معجم المطبوعات ستون 1518 و معجم الادباء ج 15 ص 175 و الذریعه ج 3 ص 211 و 311 و روضات الجنات ص 11 و 439 و ریحانة الادب ج 1 ص 275 و ابن قفطی جمال الدین شود.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:قفطی، جمال الدین علی (۵۶۸ـ۶۴۶ق)
جمله سازی با قاضی اکرم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 قاضی اکرم گوید که اولین بار که با پدرم به مصر آمدیم مرکب سواری نداشتیم زیرا با کشتی آمده بودیم. به پدرم گفتم، ناچار باید مرکبی حاصل کنیم. پدرم گفت: این کار برای من دشوار است. به بازار وردان رفتیم که ستور میفروختند. در آنجا خرهایی بود بهتر از استر. پدرم گفت: یکی از این خران را میخریم و به قاهره میرویم. من سر باز زدم و گفتم: محال است بر خر سوار شوم. پدرم گفت که ناچار باید به قاهره رویم، پس چگونه رویم. به پدرم گفتم: صبر میکنیم شاید اسبی یا استری خریدیم. پدرم مرا سرزنش میکرد. در این حال مرد محتشمی پدیدار شد. پدرم نزد او رفت و گفت: برادر آیا القاضی الاشرف ابو الحجاج یوسف بن القاضی الامجد ابو اسحاق ابراهیم الشیبانی قفطی را میشناسی؟ گفت: نمیشناسم. پدرم گفت به امان خدا برو. از چند تن دیگر همین سؤال را کرد. آنها هم گفتند که نمیشناسند. سپس رو به من کرد و گفت: در شهری که یک تن هم تو را نمیشناسد این کبر و غرور برای چیست؟ پس بر خری سوار شدیم و به قاهره رفتیم.