سف

لغت نامه دهخدا

سف. [ س ِف ف / س ُف ف ] ( ع اِ ) مار پیسه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). ماری است.( مهذب الاسماء ). || مار پران. ( منتهی الارب ). گویند ماری است که در هوا پرد. ( اقرب الموارد ).
سف. [ س َف ف ] ( ع اِ ) شکوفه خرمابن تر. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ). || ( مص ) سفوف خوردن یا سفوف ساختن. || بافتن بوریا از برگ خرما. || خوردن شتر گیاه خشک را. || بسیار خوردن آب را و سیرآب نشدن. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) سرگشته مدهوش. یا سیب و تیب. سر گشته و متحیر.
مار پیسه. ماریست. یا مار پران. گویند ماری است که در هوا پرد.

جمله سازی با سف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خاکستر از اخگر چقدر شور برآورد دل سف‌رخت به رنگی‌که‌کبابم نمکین شد

برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز