لغت نامه دهخدا
اونک خان. [ ] ( اِخ ) ششمین از خانان اوزبک خیوه پس از بوجوغه. ( یادداشت مؤلف ). پادشاه قبایل کرایت و ساقیز که بدست چنگیزخان مغلوب و مقتول شد. رجوع به تاریخ جهانگشای ج 1 صص 26 - 28 و ص 46، 84، 220 شود.
اونک خان. [ ] ( اِخ ) ششمین از خانان اوزبک خیوه پس از بوجوغه. ( یادداشت مؤلف ). پادشاه قبایل کرایت و ساقیز که بدست چنگیزخان مغلوب و مقتول شد. رجوع به تاریخ جهانگشای ج 1 صص 26 - 28 و ص 46، 84، 220 شود.
ششمین از خاندان اوزبک خیوه پس از بوجوغه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 «چون نهارا جهاراً مکاوحت و مکاشفت او (چنگیزخان) متعذر بود، (اونک خان) پنداشت که به مکر و کید دفع او کند و به حیلت و غدر سری که حق تعالی رادر تقویت او بود، منع کند. اتفاق کردند که سحرگاهی غافل بریشان شبیخون برند و خود را از آن اندیشهٔ باز رهانند. … چون بخت بیدار و دولت یار بود دو کودک از آن اونک خان بگریختند یکی کلک و دیگر باده و چنگیزخان را از خبث عقیدت و رجس مکیدت ایشان خبر دادند. چنگیزخان هم در ساعت قوم و اهل را روان گردانید و خانها را از جای بجنبانید. به میعاد سحرگاهی چون بر خانها دویدند، خانها تهی دیدند. مخلص این حکایت آن است که اونک خان با قومی بسیار در طلب او برفت و چنگیزخان باقومی اندک بود. چشمه ایست که آن را بالجونه گویند، آن جا به یکدیگر رسیدند و بسیار کوششها نمودند. عاقبت چنگیزخان اندک، اونک خان را با گروه انبوه منهدم گردانید … و آن دو کودک را ترخان کرد.»