اشونی
لغت نامه دهخدا
اشونی. [ اَ ] ( اِخ ) نام طبیبی بهند بود. رجوع به تحقیق ماللهند ص 76 شود. || نام یکی از منازل ماهها. ( همان کتاب ص 107 و 173 و 186 و 243 و 262 و 266 ). || نام شهریست. ( همان کتاب ص 148 ).
اشونی. [ اُ ] ( اِخ ) ادیب غانم بن ولید مخزومی اشونی. از شاعران بود و سلفی این ابیات را به وی نسبت داده است:
و من عجب انی احن الیه-م ُ
و اسأل عنهم من لقیت وهم معی
و تطلبهم عینی و هم فی سوادها
و یشتاقهم قلبی و هم بین اضلعی.( از معجم البلدان ).
فرهنگ فارسی
ادیب غانم ابن ولید مخزومی اشونی از شاعران بود.
جمله سازی با اشونی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از خورشید در گاهان تنها به شیوه یک آفریده یاد شدهاست. همین آفریده آنچنان درای ارزش است که اگر کسی از او به زشتی یاد کند، به مانند این است که اشونی (پیرو راستی) را میکشد یا اینکه کشتزارها را ویران میکند. برای این که خورشید سرچشمه فروغ و گرما بوده و او را به دیده ارج و گرامیداشت مینگریستند. بند ۰۱ اهونودگاه گویای این گفتار است.