لغت نامه دهخدا
سیم مذاب. [ م ِ م ُ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) نقره گداخته. || مجازاً، آب صاف. || شراب صاف. ( برهان ) ( فرهنگ رشیدی ) ( آنندراج ).
سیم مذاب. [ م ِ م ُ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) نقره گداخته. || مجازاً، آب صاف. || شراب صاف. ( برهان ) ( فرهنگ رشیدی ) ( آنندراج ).
نقره گداخته. یا مجازا آب صاف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نرگس فیروزه تخت تاجی بر سر نهاد قبه ز زر طلا نیزه ز سیم مذاب
💡 سبزه زار چرخ را بود از مجره جویبار جویباری از زبر جد آب او سیم مذاب
💡 چون عقیق گوهر افشان تو می آرم بیاد در دمم سیم مذاب از دیده بر زر می چکد
💡 گر ز شمع خاطرت پروانه یابد آسمان آفتاب و ماه را سازد زر و سیم مذاب
💡 چون ید بیضای جودش سر برآرد ز آستین خیره گردد چشم او از موجه سیم مذاب