سرهنگی

لغت نامه دهخدا

سرهنگی. [ س َ هََ ] ( حامص مرکب ) عمل سرهنگ. سرداری. مهتری. سروری:
چون حرز توام حمایل آمود
سرهنگی دیو کی کند سود.نظامی.به سرهنگی حمایل کردن تیغ
بسا مه را که پوشد چهره در میغ.نظامی.نام خود داغ کرد بر رانش
داد سرهنگی بیابانش.نظامی.مرا ملامت دیوانگی و سرهنگی
ترا سلامت پیری و پای برجایی.سعدی.رجوع به معانی سرهنگ شود.

فرهنگ فارسی

شغل و رتبه سرهنگ.
عمل سرهنگ ٠ سرداری ٠ مهتری ٠ سروری

جمله سازی با سرهنگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ثریا در رکابش مانده مدهوش به سرهنگی حمایل بسته بر دوش

💡 بازیگر اصلی این فیلم، مورگان فریمن است که نقش سرهنگ آبراهام کرتیس را ایفا می‌کند، سرهنگی دست‌به‌هفت‌تیر که سال‌ها است به شکار موجودات فرازمینی که سعی می‌کنند به کره زمین رخنه کنند اشتغال دارد.

💡 و گفت: دریغا هزار بار دریغا که چندین هزار سرهنگ و عیار و مهتر و سالار و خواجه و برنا که درکفن غفلت به خاک حسرت فرو می‌شوند که یکی از ایشان سرهنگی دین را نمی‌شاید.

💡 گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی

💡 به سرهنگی از خونشان گل کنند رسن حلقشان را حمایل کنند

💡 وی بعدها توسط رئیس جهمور آیزنهاور به درجه سرهنگی تنزل یافت

لس شدن یعنی چه؟
لس شدن یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز