سخاب
لغت نامه دهخدا
سخاب. [ س َخ ْ خا ] ( ع ص ) مرد بسیار بانگ و فریاد. ( منتهی الارب ). صخاب. رجوع به صخاب شود.
سخاب. [ س ِ ] ( ع اِ ) گردن بند بی جواهر که ازمیخک و مانند آن سازند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). گردن بند از مشک و پوست خرما و جز آن. ( مهذب الاسماء ). رجوع به الجماهر بیرونی ص 39 شود. || رشته ای که در آن مهره ها کشیده در گردن کودکان و دختران اندازند. ج، سُخُب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
گردن بند بی جواهر که از میخک و مانند آن سازند.
جمله سازی با سخاب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلتکاندر سخابی مثل و همتاست کفت را در عطا فرموده مأمور
💡 تو چه ذاتی که هنر بی تو نگیرد قوت ؟ تو چه شخصی که سخابی تو ندارد بازار ؟