روزی خواره

لغت نامه دهخدا

روزی خواره. [ خوا / خا رَ / رِ ]( نف مرکب ) روزی خوار. روزی خورنده: یکی روزی خواره بود و یکی روزی دهنده. ( قابوس نامه ). روزی آن است که روزی به روزی خواره دهی. ( قابوس نامه ). پیره زنی زن حاتم را گفت حاتم روزی چه مانده است گفت حاتم روزی خواره بود روزی ده اینجاست نرفته است. ( تذکرة الاولیاء عطار چ استعلامی ص 299 ). و رجوع به روزی خوار شود.

فرهنگ فارسی

روزی خوار. روزی خورنده

جمله سازی با روزی خواره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ربودن همچو موران دانه تاچند از دهان هم؟ چه جویی روزی خودراز روزی خواره دیگر؟

💡 دل مخور ز اندیشه روزی که گندم از زمین سینه چاک از شوق روزی خواره می آید برون

💡 می دواند آدمی را حرص بر گرد جهان ورنه گندم سینه چاک از بهر روزی خواره است

💡 چون فرستادی دو روزی خواره را روزنی باید من بیچاره را

💡 چون حاتم رفت پیرزنی مر زن حاتم را گفت: حاتم روزی تو چه مانده است؟گفت: حاتم روزی خواره بود، روزی ده اینجاست نرفته است.

💡 چو من از غیب روزی خواره باشم چرادر بند هر بیچاره باشم

کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز