رخساره زرد

لغت نامه دهخدا

رخساره زرد. [ رُ رَ / رِ زَ ] ( ص مرکب ) زردرخسار. رخسارزرد. زردرخ. زردروی. که روی زرد دارد:
هم اندر زمان حقه را مهر کرد
بیامد خروشان و رخساره زرد.فردوسی.نیاز آنکه دارد ز اندوه و درد
همه کوربینند و رخساره زرد.فردوسی.به توران اسیرند با داغ و درد
پیاده دوانند و رخساره زرد.فردوسی.نهان دل خویش پیدا نکرد
همی بود پژمان و رخساره زرد.فردوسی.

جمله سازی با رخساره زرد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بشد گیو یکدل پر اندوه و درد دو دیده پر از آب و رخساره زرد

💡 شه کابل آمد دو رخساره زرد به لشکر بر آن راز پیدا نکرد

💡 کنون آمدم با دلی پر امید دو رخساره زرد و دو دیده سپید

💡 کس آن راز پیدا نیارست کرد بماندند با درد و رخساره زرد

💡 چو بشنید بهرام و اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد

💡 سیاوش به پرده درآمد به درد به تن لرز لرزان و رخساره زرد

کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز