لغت نامه دهخدا
ذغالی. [ ذُ ] ( ص نسبی ) آلوده به ذغال. منسوب به ذغال. ذغال فروش.
ذغالی. [ ذُ ] ( ص نسبی ) آلوده به ذغال. منسوب به ذغال. ذغال فروش.
آلوده بذغال. ذغال فروش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قِلیف چال: که همان برنج دمی را در ظرفهای مسی تهیه کرده با این تفاوت که مقداری کره محلی (مَسکه) و گوشت را در دیگچه (قلیف) به همراه برنج و و آب و … ریخته و در آن را محکم بسته و با هیزم آتش فراهم کرده و دیگچه یا قلیف را در انباشتهای از زغال قرار داده و اصطلاحاً دیگچه (قلیف) را در آتش ذغالی چال میکنند تا خوب غذا دم کشیده تا آماده مصرف شود
💡 خودکشی زغال-سوز نوعی خودکشیست که با سوزاندن ذغالی در یک اتاق یا محوطه بسته روی داده و مرگ در اثر مسمومیت با مونوکسید کربن رخ میدهد.
💡 این بنا وقف آستان قدس رضوی گردید که پس از مرمت و بازسازی در سال ۱۳۸۵ شمسی به موزه مردمشناسی تغییر کاربری داد. در این موزه اشیایی از قبیل لوازم مورد نیاز در حمامهای قدیمی، انواع سماورهای ذغالی، قندیل، ظروف مختلف، آبخوری، بخش نمایشگاه عکس قدیم و مردمشناسی به نمایش درآمده