دود و دم
مترادفها
آشوب، هیاهو، غوغا
متضادها
آرامش، سکون
لغت نامه دهخدا
دود و دم. [ دُ دَ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) دم و دود. دود و بخار. ایجاد دود و بخار. کنایه است از آتش روشن کردن و دود به راه انداختن به نشانی طبخ غذا: در آشپزخانه فلان دود و دمی نیست؛نشانی از غذا و طبخ آن نیست. ( از یادداشت مؤلف ).
- دود و دمی به راه انداختن؛ در تداول عامه، تهیه غذای پختنی و کباب و مانند آن کردن.
- || تهیه بساط وافور و مانند آن کردن
- دود و دمی در آشپزخانه کسی نبودن؛ کنایه است از روشن نشدن آتش و نپختن طعام در آشپزخانه وی به علت فقر یا لئامت. ( ازیادداشت مؤلف ).
|| کنایه است از نفس و دم:
سر بینیش چون دو روزن بهم
گشاده ز دوزخ در او دود و دم.اسدی.|| دود دم. دم و دود. کنایه است از آه. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
دم و دود. دود و بخار.
جمله سازی با دود و دم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سپهبد نگه کرد در دود و دم رخ مهر و مه اندرو شد دژم
💡 به یک دست او کوهسار و دره سیه گشته از دود و دم یکسره
💡 فرو ریخت آن تخت دیو دژم جهان شد سراسر پر از دود و دم
💡 نشیمنش گفت این شکسته دره که بینی پر از دود و دم یکسره
💡 بی سر و سامانی از دود و دمی غرق در طوفانی از آه و نمی