دم گرفته

لغت نامه دهخدا

دم گرفته. [ دَ گ ِ رِت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نفس گرفته. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). || بدبوی و متعفن و گندیده. ( ناظم الاطباء ). پوستی را گویند که در وقت دباغت کردن بدبوی و گنده و متعفن شده باشد. ( برهان ) ( از انجمن آرا ) ( آنندراج ). عطن ( اصطلاح در پوست پیرایی ). ( یادداشت مؤلف ). || تَف گرفته. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - تف گرفته. ۲ - بد بوی و متعفن مخصوصا پوستی که در وقت دباغت بد بوی و گنده باشد.

جمله سازی با دم گرفته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کس را مجال نطق درین داوری کجاست روح القدس درین سخنش دم گرفته است

💡 کشم در حلقۀ زلف تو هر دم گرفته عقل و صبر و هوش را گوش

💡 ای دم گرفته زندان گشته مقام تو بی دل گشاده طارم و گلشن چگونه ای

💡 ذكر ورد ((خر برفت...)) تا آغاز طليعه فجر ادامه داشت و درويش صاحب الاغ از همه جابى خبر با آنها دم گرفته و همان ورد را با صد شوق به زبان جارى مى ساخت.

💡 زمین از بار آهن خم گرفته هوا را از روا رو دم گرفته

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز