دست کرده

لغت نامه دهخدا

دست کرده. [ دَ ک َ دَ / دِ] ( ن مف مرکب ) دست فروبرده. رجوع به دست کردن شود.
- دست کرده به کش؛ دست به سینه. دست در بغل:
گزیدند میخوارگان خواب خوش
پرستندگان دست کرده بکش.فردوسی.چو بینی رخ شاه خورشیدفش
دوتایی برو دست کرده بکش.فردوسی.بیامد پدر دست کرده بکش
بپیش شهنشاه خورشیدفش.فردوسی.بفرمود تا لنبک آبکش
بشد پیش او دست کرده بکش.فردوسی.، دستکرده. [ دَ ک َ دَ / دِ ] ( اِ ) دستکره. به معنی قلعه و حصار است که مخفف آن دسکره باشد. ( آنندراج ). رجوع به دسکره شود. || مطلق شهر. ( از آنندراج ).
دستکرده. [دَ ک َ دَ ] ( اِخ ) این نام در تاریخ سیستان آمده است و ظاهر است که نام محلی است: آمدن امیر الت عاری ( ظ: الب غازی ) به درق چهاردهم جمادی الاخر چهارصدونود و مقیم شدن اوی... به دستکرده تا دوازدهم ماه رجب هم بدین سال... ( تاریخ سیستان چ بهار ص 388 ).
دستکرده. [ دَ ک َ دَ ] ( اِخ ) نام شهری است که در عراق عجم بوده. ( آنندراج ). و رجوع به دسکره شود.

فرهنگ فارسی

نعت مفعولی مرکب از دست دادن

جمله سازی با دست کرده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بکردند میخوارگان خواب خوش همه ناز را دست کرده بکش

💡 نه طریق و نه رفیق و نه امان دست کرده آن فرشته سوی جان

💡 شب و روز بودم پرستار وش پی خدمتت دست کرده به کش

💡 پی چاکری دست کرده به کش همه نامداران با رای وهش

💡 چو آید سرانجام پیروز باز ابر دشمنان دست کرده دراز

💡 شاه خرم نشسته باده به دست کرده مضبوط ملک هفت اقلیم

سلحفات یعنی چه؟
سلحفات یعنی چه؟
روش یعنی چه؟
روش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز