دست شکسته

لغت نامه دهخدا

دست شکسته. [ دَ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) شکسته دست. آنکه دست او شکسته باشد. || کسی را گویند که سبب تحصیل معاش از مایه و هنر و کمال و علم و فضل و قدرت و شجاعت و امثال اینها نداشته باشد و کسب و کار و صنعت و پیشه هم نداند. ( برهان ). مرد بی معاش و بی هنر و بی مایه. ( از آنندراج ). بی مایه و بی قدرت. ( شرفنامه منیری ).
- دست شکسته بار آمدن؛ بی عرضه بارآمدن.

فرهنگ فارسی

شکسته دست. آنکه دست او شکسته باشد

جمله سازی با دست شکسته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دارد به عرصه‌گاه هوس هرزه‌تاز حرص دست شکسته‌ای‌ که عنانم نمی‌کشد

💡 در سر کوی میکشان نشئهٔ خجلتم رساست دست شکسته دارم و تا به سبو نمی‌رسم

💡 بار نگاهداری خود بر که افگنم دست شکسته ام من و، لطف تو گردن است

💡 گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان اینک به شکنجه زیر زنجیر ای جان

💡 چو کاس خویش شکستی بیا که ساقی جام نهاده باده به دست شکسته کاسان است

مرضیه یعنی چه؟
مرضیه یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز