بی معاش

لغت نامه دهخدا

بی معاش. [ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + معاش ) بدون توشه و زاد. بدون وسیله اعاشه. بدون گذران: اهل و عیالش را بی معاش و معطل نگذارد. ( گلستان ). و رجوع به معاش شود.

فرهنگ فارسی

بدون توشه و زاد. بدون وسیل. اعاشه. بدون گذران.

جمله سازی با بی معاش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از پس این سفر شوم مرا کار معاش سخت شد از تو چه پنهان ز خدا پنهان نیست

💡 (امين الدوله ) يك باغچه و سر طويله واسب داد و اعضاء دولت هر كدام چيزى دادند و يكقطعه ملك براى معاش او تهيه كردند و بالاخره دختر يكى ازرجال دولتى كه در نهايت حسن و جمال بود به وى تزويج كردند و چيزى نگذشت كهصاحب زن و بچه و مال وخدم و حشم و جلال و جمال گرديد.(21)

💡 بعضى گناهان هست كه نماز و روزه و حج و عمره آن را محو نمى كند، فقط گرفتارىدر طلب معاش آن را نابود مى كند. (625)

💡 عالم از رشک قناعت مشربان خون می‌خورد از معاش قطرگی جا تنگ بر جیحون‌ کنید

💡 ذکر و فکر منعمان، در بندگی دانی که چیست؟ ذکر هر بیچاره و، فکر معاش هر گدا

عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز