خیرگی چشم

لغت نامه دهخدا

خیرگی چشم. [ رَ / رِ ی ِ چ َ / چ ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) تاریکی چشم. روزکوری چشم. ( ناظم الاطباء ). ضعف بصر. ( زمخشری ): آفتاب رای شاه را از... ظالم تیرگی و چشم انصاف او را از صدمات حار حوادث خیرگی مباد. ( سندبادنامه ). || ماتی چشم در نگاه. عمق درنگاه بطوری که چشم فعالیت دیدگانی خود را در آن نگاه از دست دهد:
پر از دیو و شیرست و پرتیرگی
بماند برو چشمت از خیرگی.فردوسی.

فرهنگ فارسی

تاریکی چشم روز کوری چشم

جمله سازی با خیرگی چشم

💡 رسید خیرگی چشم ما به معراجی که ماه بر فلک از هاله شد حصاری ما

💡 دیده خورشید عالمتاب با آن خیرگی چشم قربانی شود از حیرت دیدار او

💡 با چشم سقیمم دل پر خون بر بودند یا رب حذر از خیرگی چشم سقیمان

💡 ثمر لمعهٔ تحقیق نشاید مژه بستن حذر از خیرگی چشم به خورشید پرستی