خرد یافته

لغت نامه دهخدا

خردیافته. [ خ ِ رَدْ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) عاقل. هوشیار. دانا. ( ناظم الاطباء ):
خردیافته مرد نیکی سگال
همی دوستی را بجوید همال. فردوسی.چو لشکر فرستی بدیشان سپار
خردیافته دخترنامدار.فردوسی.بدو گفت پیران که با روزگار
بسازد خردیافته مرد کار.فردوسی.بیامد خرد یافته سوی گنج
بگنجور بسیار ننمود رنج.فردوسی.

فرهنگ فارسی

عاقل هوشیار

جمله سازی با خرد یافته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خرد یافته چون بیامد به دشت شب تیره از لشکر اندر گذشت

💡 خرد یافته موبد نیک بخت به فرزند زد داستان درخت

💡 عنبر از چنبر زلفت چو خرد یافته‌ام تا مگر راه دهد سوی خودم چنبر تو

💡 بپرسید وگفت ای خرد یافته هنرها یک اندر دگر بافته

💡 خرد یافته مرد یزدان‌پرست بدو در یکی چشمه گوید که هست

💡 در مدرسهٔ عشق تو شاگرد جنون است از پیر خرد یافته جویا نظری چند

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز