خراشاندن
مترادفها
خراش دادن، ساییدن
متضادها
صاف کردن، نوازش کردن
لغت نامه دهخدا
خراشاندن. [ خ َ دَ ] ( مص ) خراشیدن. خراش ایجاد کردن. احداث خراش در چیزی نمودن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ معین
(خَ دَ ) (مص م. ) خراش دادن.
فرهنگ عمید
خراش دادن.
فرهنگ فارسی
خراشانیدن، خراش دادن
( مصدر ) خراش دادن.
ویکی واژه
خراش دادن.
جمله سازی با خراشاندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به مجموعه کارهایی مانند خراشاندن، قلم زدن، بریدن، تیغ زدن، تراشیدن و داغ گذاشتن بر روی پوست، که به منظور ایجاد شکل، طرح، نوشتار، نشانه و... جهت آراستن و نشانه گذاردن به صورت بلند مدت انجام میشود را زخمآرایی می گویند.