حوز

لغت نامه دهخدا

حوز. [ ح َ ] ( ع اِ ) جای که گرداگرد آن برآورده باشند. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ). || رفتار سست. || ملک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): غلامان او آن مملکت را که در حوز هر یک بود به استقلال حاکم شدند. ( جهانگشای جوینی ). || نکاح. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || لیلةالحوز؛ شب اول رفتن شتران بسوی آب. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( مص ) تمام تیر کشیدن کمان را. ( منتهی الارب )( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || جمع کردن و گرد آوردن هر چیزی و محیط شدن بر آن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || نرم راندن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). رفتن و سیر کردن برفق و نرمی. ( اقرب الموارد ). || سخت راندن. ( منتهی الارب ). و این از لغات اضداد است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || مالک شدن. ( اقرب الموارد ). || بازآمدن. ( آنندراج ).
حوز. ( ع اِ ) نام درختی است. رجوع به حور شود.

فرهنگ فارسی

نام درختی است.

جمله سازی با حوز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ببرد رنگ سیاه از رخ شب شبه رنگ شعاع حوز که نتابد دگر بدانسان لعل

💡 میان با یاسمین و نسترن در بلورین برکه ای چون حوز کوثر

💡 هرگز آخر حوز در دوزخ که دید مرغ کوه قاف را در فخ که دید

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز