حق گوی

لغت نامه دهخدا

حق گوی. [ ح َ ] ( نف مرکب ) حق گو. آنکه سخن راست و درست و مطابق واقع گوید:
به یک ندم برهاند حق، اربود یکدم
زبان و سینه حق گوی و حق پذیر مرا.سوزنی.تو منزل شناسی و شه راه رو
تو حق گوی و خسرو حقایق شنو.سعدی.ترا عادت ای پادشه حق رویست
دل مرد حقگوی از آنجا قویست.سعدی.|| مرغ حق. مرغ شب آهنگ. مرغ شب آویز. مرغ شب خیز. آواز این مرغ شبیه بکلمه ٔحق است یا هو. گویند او بشب خود را از یک پای بر درخت آویزد و حق حق فریاد کند تا آنگاه که قطره ای خون از گلوی او فروچکد، آنگاه آرام گیرد.

فرهنگ فارسی

( حقگو ی ) ۱ - ( صفت ) حقیقت گوی راست گو. ۲ - مرغ حق مرغ شب آویز.

جمله سازی با حق گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حق گوی را کسی نتواند خموش کرد کاری نکرد بر لب منصور پشت دست

💡 رو تو حق بین باش و با حق گوی راز همچو شمعی باش پیشش درگداز

💡 کن پیشه خویش پاکی و چون طوفان با داخله و خارجه حق گوی و مترس

💡 زهد آر تا چو نار معانی کنی بلند حق گوی تا چو آب عبارت کنی روان

💡 من چو حق گویم تو هم حق گوی باش تا نباشد در میان جز حرف حق

فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز