لغت نامه دهخدا
تگاپوی. [ ت َ ] ( اِ مرکب ) تگ و پوی باشد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 525 ):
چو رویین پیران ز پشت سپاه
بدید آن تگاپوی و گرد سیاه.فردوسی.رجوع به تکاپو و تک و تگ شود.
تگاپوی. [ ت َ ] ( اِ مرکب ) تگ و پوی باشد. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 525 ):
چو رویین پیران ز پشت سپاه
بدید آن تگاپوی و گرد سیاه.فردوسی.رجوع به تکاپو و تک و تگ شود.
تگ و پوی باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو یک فرسنگ ماند اندر تگاپوی که اندر «دیو گیر» آرد پری روی
💡 از ایدر گذشتن مرا روی نیست که در بیشه بیش از تگاپوی نیست
💡 دریغا آن همه رنج و تگاپوی که در میدان به سر برده نشد گوی
💡 بباشد به کام تو خون ریختن ببینی تگاپوی و آویختن