لغت نامه دهخدا
توانگردل. [ ت ُ / ت َ گ َ دِ ] ( ص مرکب ) بلندطبع. کریم. بخشنده:
غلامش به دست کریمی فتاد
توانگر دل و دست و روشن نهاد.سعدی ( بوستان ).
توانگردل. [ ت ُ / ت َ گ َ دِ ] ( ص مرکب ) بلندطبع. کریم. بخشنده:
غلامش به دست کریمی فتاد
توانگر دل و دست و روشن نهاد.سعدی ( بوستان ).
بلند طبع. کریم
💡 به حق فقر و توانگر دلی که در خور نیست همه غنای جهانم به یک عنای جهان
💡 دانم و از رای تو آگه شدم کاین ز توانگر دلی و از سخاست
💡 آن شاه پیمبر دل از جود توانگر دل در رزم سکندردل در بزم فریدونفر
💡 متاع فقر طلب لیک ازان توانگر دل که هر چه داشت به می صرف کرد و مفلس شد
💡 غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد
💡 از تو توانگر دل پیر خرد وز تو همه نور ضمیر خرد