تنوری

لغت نامه دهخدا

تنوری. [ ت َن ْ نو ری ی ] ( ع ص نسبی ) تنار. تنورگر. ( منتهی الارب ). تنورگر و نان پز. ( ناظم الاطباء ). منسوب است به تنور که افاده آشنا به صنعت آن و تجارت و کسب با آن را می کند. ( از سمعانی ).
تنوری. [ ت َ ] ( ص نسبی ) منسوب به تنور. بریان شده در تنور. پخته شده در تنور. کباب شده در تنور، همچون کباب تنوری، لبوی تنوری و جزاینها. مرادف تنوریة. رجوع به تنور و تنوریة شود.

فرهنگ فارسی

منسوب به تنور. بریان شده در تنور پخته شده در تنور.

جمله سازی با تنوری

💡 هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس

💡 نه تنوری که در آن پنهان شود نه جوالی که حجاب آن شود

💡 غذای دیگر مورد علاقهٔ ترکمن‌ها، گوسفند تنوری به سبک چوپانی است.

💡 نان سمرقندی یا توغاچ (قزاقی: тоқаш) نوعی از نان تنوری است که در بسیاری از مناطق آسیای میانه و مناطق اویغورنشین چین پخته و مصرف می‌شود. مصرف نان سمرقندی در ازبکستان، قرقیزستان و قزاقستان رایج است.

💡 هر شاخه‌ام افتاد در آخر به تنوری زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار

💡 از سوغاتی روستای آونلیق به نان تنوری تازه 《کندچورگی》و فطیر محلی 《ایشلی فطیر》که زبان زد عموم است نیز میتوان اشاره کرد.