تنند

لغت نامه دهخدا

تنند. [ ت َ ن َن ْ] ( اِ ) عنکبوت باشد. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). تنندو.تننده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( فرهنگ رشیدی ). تندو.( فرهنگ جهانگیری ) ( فرهنگ رشیدی ). هر سه بمعنی عنکبوت و جولاه باشد. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). هر چهار بمعنی عنکبوت. ( فرهنگ رشیدی ). دیوپای. غنده. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). رجوع به این کلمات و تنندو شود. || ( ص ) مردم کاهل و تنبل را نیز گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). کاهل. ( فرهنگ رشیدی ).

فرهنگ عمید

کاهل، تنبل.

جمله سازی با تنند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دست و دو پایش که ستون تنند چار ستونند که از آهنند

💡 همه شهر ایران تو را دشمنند به پیکار تو یک دل و یک تنند

💡 هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند

💡 زانکه هر صوفی که با خود آوری یک تنند ایشان اگر صد آوری

💡 بت‌پرستان چونک گرد بت تنند مانعانِ راهِ خود را دشمن‌اند

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران