تلخ مذاق
مترادفها
بددهن، تلخزبان، تندخو
متضادها
شیرین مذاق
لغت نامه دهخدا
تلخ مذاق. [ ت َ م َ ] ( ص مرکب ) بدذوق. تلخ مزاج:
شها بوصف تو خوش کرده ام مذاق سخن
مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق.خاقانی.رجوع به تلخ مزاج شود.
فرهنگ فارسی
بد ذوق. تلخ مزاج
جمله سازی با تلخ مذاق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 جنس او گرچه بود تلخ مذاق کام دل داشت همچو قند مرا
💡 به کوی تلخ مذاقان عشق هم بگذر به شهد وصل بدل ساز زهر هجران را
💡 شربت مرگ اگرچه جانسوز است نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
💡 شها به وصف تو خوش کردهام مذاق سخن مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق
💡 او با لحنی تلخ مذاق و کنایهآمیز، انتقادات شدیدی را نسبت به تصمیمات جدید مدیریت شرکت و تاثیرات منفی آنها بر کارکنان مطرح کرد.
💡 شخصیتهای تلخ مذاق در داستانهای ادبی معمولاً از طریق طنز سیاه، حقایق تلخ و گزنده جامعه را به شکلی متفاوت به خوانندگان منتقل میکنند.
💡 شنیدن خبرهای ناگوار از وضعیت اقتصادی کشور، باعث شد تا برخی از تحلیلگران با لحنی تلخ مذاق درباره آینده بازار سرمایه صحبت کنند.