لغت نامه دهخدا
تلخ خو. [ ت َ ] ( ص مرکب ) درشت خو. ( ناظم الاطباء ). بدخو و پرغضب:
مخور تنهاگرت خود آب جوی است
که تنهاخور چو دریا تلخ خوی است.نظامی.
تلخ خو. [ ت َ ] ( ص مرکب ) درشت خو. ( ناظم الاطباء ). بدخو و پرغضب:
مخور تنهاگرت خود آب جوی است
که تنهاخور چو دریا تلخ خوی است.نظامی.
درشت خو. بدخو و پر غضب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قارچ در آب وهوای گرم با تولید مداوم یوریدیوسپور از فصلی به فصل دیگر منتقل میشود. در مناطق خنک تر، بیماری به وسیله اسپورهایی که توسط جریان باد از مناطق گرم حمل میشوند. یا ایدیوسپورهایی که روی سنجد تلخ تشکیل میشوند، آغاز میشود.
💡 شکر نمایم و از زهر ناب تلخ ترم به فعل زهرم اگر چه به قول چون شکرم
💡 بیستون لنگر بیتابی فرهاد نشد خواب را تلخ کند کار چو شیرین باشد
💡 در اينجا سخن از حكومت معاويه را كه سنگين ترين كابوس در آن زمان به شمار مى رفت وعالم اسلامى را دچار مصايبى تلخ كرد، به پايان مى بريم.
💡 دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
💡 صائب به تلخی آن که بسازد درین چمن چون میوه بهشت سراپا شود لذیذ