تب کرده

لغت نامه دهخدا

تب کرده. [ ت َ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) بیماری که گرفتار تب شده باشد. تب دار:
ولی تب کرده را حلوا چشیدن
نیرزد سالها صفرا کشیدن.نظامی.باز تب کرده را درآمد تاب
رغبتم تازه شد به بوس و شراب.نظامی.رجوع به تب و دیگر ترکیب های آن شود.

فرهنگ فارسی

بیماریکه گرفتار تب شده باشد

جمله سازی با تب کرده

💡 بدیدش که از تاب تب کرده غش لبانش شده نیلگون از عطش

💡 ز توبه دادن مستان عشق معلوم است که میر مدرسه تب کرده بود و هذیان گفت

💡 باز تب کرده را در آمد تاب رغبتم تازه شد به بوس و شراب

💡 ولی تب کرده را حلوا چشیدن نَیَرزد سال‌ها صفرا کشیدن

💡 هی چه شد او را چرا تب کرده است خواجه گویا دوش سرما خورده است

💡 ای، ز آه شرر آثار تو تب کرده اثیر وی، زچشم گهرافشان تو، خوی کرده جباه

گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
مماشات یعنی چه؟
مماشات یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز