تاجوری

لغت نامه دهخدا

تاجوری. [ تاج ْ وَ ] ( حامص مرکب ) تاج داری. سلطنت. پادشاهی کردن. بزرگی:
تاجوری یافت تخت و ملکت ایران
تا ز برش سیدالانام برآمد.خاقانی.عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود.حافظ.

جمله سازی با تاجوری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مثل تو در هیچ دور تاجوری کس ندید تا شه سیاره این تخت مدور گرفت

💡 شعله‌ای، برقی، تابی، شرری، تیغ‌زنی آتشی، آبی، روحی، خردی، تاجوری

💡 تاجوری را که نیتس داغ غلامی ز وی دست قضا لاله وار بر سرش افسر شکست

💡 سر صفایی به رهت ساید و هست خاک پای تو به از تاجوری

💡 عیسی نفسی، خضر رهی، یوسف عهدی جم مرتبه‌ای، تاجوری، شاه نشانی

💡 راستی تاج شهی گرچه بسی نغز و نکو است می نیرزد به دمی دردسر، این تاجوری

کاندل یعنی چه؟
کاندل یعنی چه؟
نماز جمعه یعنی چه؟
نماز جمعه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز