تاج فیروزه
لغت نامه دهخدا
تاج فیروزه. [ ج ِ زَ / زِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از فلک. ( آنندراج ). آسمان. ( مجموعه مترادفات ). کنایه از آسمان است.( برهان ). || ( اِخ ) تاج کیخسرو شاه. ( شرفنامه منیری ). تاج کیخسرو را نیز گفته اند. ( برهان ).
فرهنگ فارسی
کنایه از فلک آسمان.
جمله سازی با تاج فیروزه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروزه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت: «شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نامجوست و در پی برانداختن تاجوتخت من است. جانم از اندیشهٔ این دشمن همیشه در بیم است. باید چارهای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشندهام و جز راستی و نیکی نورزیدهام تا دشمن بدخواه بهانهٔ کینجویی نداشته باشد. باید همهٔ بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه بر دادگری و نیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر، گواهی نوشتند.