بیم دل

لغت نامه دهخدا

بیمدل. [ دِ ] ( ص مرکب ) ( از: بیم + دل ) بددل. ترسو. خائف: گفتم که بیمدل، کژرو و دروغگوی باشد. ( کتاب المعارف ). با توانگران منشینید تا در راه دین بیمدل نشوید. ( کتاب المعارف ). اما توانگران دنیا بیمدل آمدند و در مصاف یار بیمدل نباید. ( کتاب المعارف ).

فرهنگ فارسی

بد دل. ترسو. خائف.

جمله سازی با بیم دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ازو عادیان را بود ترس و بیم دل جنگجویان شده بر دو نیم

💡 نیامد به دلش اندرون ترس و بیم دل من ز پیکار او شد دو نیم

💡 نیامد به دل‌ش اندرون ترس و بیم دل شیر دربیشه شد بدو نیم

💡 از بیم دل شود همی اندر برم چو سنگ تا کرده ای تو بر من بیچاره سرگران

💡 زان مرغ غمزه بیم دل محتشم نخاست گنجشک را بود حذر از شاهباز فرض

💡 به شهر اندر آمد شه کینه‌ور ز بس بیم دل شهر را بست در

حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
ناودیس یعنی چه؟
ناودیس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز