لغت نامه دهخدا
بیقین. [ ب ِ ی َ قی ] ( ق مرکب ) بی گمان و بدون شک و حتماً و یقیناً. ( ناظم الاطباء ): استیقان؛ بیقین دانستن. ایقان؛ بیقین دانستن چنانکه هیچ گمانی نماند. ( ترجمان القرآن ). رجوع به یقین شود.
بیقین. [ ب ِ ی َ قی ] ( ق مرکب ) بی گمان و بدون شک و حتماً و یقیناً. ( ناظم الاطباء ): استیقان؛ بیقین دانستن. ایقان؛ بیقین دانستن چنانکه هیچ گمانی نماند. ( ترجمان القرآن ). رجوع به یقین شود.
بی گمان و بدون شک و حتما و یقینا. استیقان. بیقین دانستن. ایقان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با هر جودی و قیوم وجودی بیقین «حسبناالله کفی » قاعده ایمانم
💡 آبتین بود قراخان تو گوئی بگمان زآبتین بگمان زاد فریدون بیقین
💡 همه بدانی هنگام رزم او بیقین همه ببینی هنگام جود او بعیان
💡 ما قبله جانها بیقین روی تو گفتیم محراب جهان را خم ابروی تو دیدیم
💡 در ظاهر و باطن بیقین از همه رویی عارف همه او بیند و جاهل بگمانست
💡 راحت جان خود از دوست طلب کن بیقین هر کجادوست بود راحت و ریحان باشد