بی چیز
مترادفها
فقیر، تهیدست، بیچیز، بیپول، ندار
متضادها
پولدار، متمکن، بینیاز
لغت نامه دهخدا
بی چیز. ( ص مرکب ) فقیر. مسکین. گدا. درویش. مفلس:
اگر نیستت چیز لختی بورز
که بی چیز کس را ندارند ارز.فردوسی.در این شهر بی چیز خرم نهاد
یکی مرد بد نام او هفتواد.فردوسی.ترک عمل بگفتم و ایمن شدم ز عزلت
بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی.سعدی.
فرهنگ عمید
بینوا، مفلس، تهیدست.
فرهنگ فارسی
( صفت ) مفلس درویش فقیر.
جمله سازی با بی چیز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جلوه گل را بود چیزی ورای رنگ و بوی نیست بی چیزی که بلبل شد چنین شیدای گل
💡 خودنمایی است مگر قصد تو با خلق جهان که چو گل چاک گریبان تو بی چیزی نیست
💡 چون این ره را تو مشتری بی چیزی باید که به هر واقعه ای نگریزی
💡 عقل می داند که این بی چیز نیست هیچ جای بازی و آویز نیست
💡 ترک عمل بگفتم ایمن شدم ز عزلت بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی