لغت نامه دهخدا
بی نوری. ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی نور. تاریکی. تاری. ظلمت. خموشی. || بی بصیرتی. بی معرفتی:
پی تقلید رفتن از کوریست
در هر کس زدن ز بی نوریست.اوحدی.
بی نوری. ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی نور. تاریکی. تاری. ظلمت. خموشی. || بی بصیرتی. بی معرفتی:
پی تقلید رفتن از کوریست
در هر کس زدن ز بی نوریست.اوحدی.
حالت و چگونگی بی نور ٠ تاریکی ٠ تاری ٠ ظلمت ٠ خموشی ٠ یا بی بصیرتی ٠ بی معرفتی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو مهی اندر شبستانم گذر یک زمان بی نوری جانم نگر
💡 ولی را جان بیفروزی عدو را دل بسوزانی یکی را نار بی نوری یکی را ورد بی خاری
💡 از شمع یقین «اوحد» از آن بی نوری کاندر طلب از خدمت و حرمت دوری
💡 مخالفان را سوزنده نار بی نوری موافقان را تابنده نور بی ناری
💡 گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زندهست و در خاکسترست
💡 چو خانه زادضمیر من آمداین خورشید نه لایق است سر و کار من به بی نوری