بی مهری

لغت نامه دهخدا

بی مهری. [ م َ ] ( حامص مرکب ) بی صداقی. بی کابینی. رجوع به مهر و کابین شود.
بی مهری. [ م ِ] ( حامص مرکب ) بی محبتی. ( ناظم الاطباء ):
دل من خواهی و اندوه دل من نبری
اینْت بیرحمی و بی مهری و بیدادگری.فرخی.ز من مستان ز بی مهری روانم
که چون تو مردمم چون تو جوانم.( ویس و رامین ).اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد.حافظ.بسکه بی مهری ایام گزیده ست مرا
شش جهت خانه زنبور بود در نظرم.صائب.

فرهنگ فارسی

بی صداقی. بی کابینی.

جمله سازی با بی مهری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدین بی مهری ظاهر مشو نومید ازو وحشی چه می‌دانی توشاید در ته خاطر نکو باشد

💡 داورا دادگرا داد ز بی مهری چرخ که از او شادی من جمله به غم گشت بدل

💡 من مشرق ومغرب همه در زیر پرم بود بی مهری تو بسمل پرکنده پرم کرد

💡 وای بر حسرت یغما که ز بی مهری دوست نفسی چند به کام دل دشمن زد و رفت

💡 عاشق روی توام با همه بی مهری تو گر به خورشید تماشا بکنم بی بصرم

💡 آنکه باید مهربان شاه است با من ای رقیب باکم از کین توو بی مهری افلاک نیست

کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز