بی قدری

لغت نامه دهخدا

بی قدری. [ ق َ ] ( حامص مرکب )بی ارزشی. بی اعتباری. ناچیزی. کم اهمیتی:
ور زآنکه بغردی بناگاهان
پیرامن او هزبر یا ببری
زآن جانب خویش ننگرد زین سو
از ننگ حقارت و ز بی قدری.منوچهری.نشد بی قدر و قیمت سوی مردم
ز بی قدری صدف لؤلوی شهوار.ناصرخسرو.پادشاه عالم غیب دان عیب دنیا پیدا میکند و بی قدری او بخلق مینماید. ( گلستان ). || حقارت. ذلت. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

حقارت ذلت.

جمله سازی با بی قدری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون ز بی قدری نیم شایستهٔ بزمِ حضور چشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم ترا

💡 یک ذره چو استغناء او نتوان دید بی قدری و کم کاستی خویش ببین

💡 عجبی نیست ز بی قدری مردم درخاک که لحد هم نکند بهر کسی جا خالی

💡 یگانه ایم به بی قدری ارچه بر در دوست به قدر ذره توان یافتن قرینه ما

💡 عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست بیدل از گرد کساد آینهٔ بازارم

💡 نشد بی‌قدر و قیمت سوی مردم ز بی قدری صدف لولی شهوار

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز