لغت نامه دهخدا
بی عزت. [ ع ِزْ زَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + عزت ) ذلیل و خوار. ( ناظم الاطباء ). بی احترام. و رجوع به عزت شود.
بی عزت. [ ع ِزْ زَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + عزت ) ذلیل و خوار. ( ناظم الاطباء ). بی احترام. و رجوع به عزت شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از مغز سر خویش رضی شعله بر افروز و اندر دل بی عزت خواری کشم انداز
💡 مشو بر خوان کس ناخوانده ای جان که بی عزت شود ناخوانده مهمان
💡 شد اندر خشم و از وی روی برتافت چرا کز وی همه بی عزتی یافت
💡 از نهال سرکشی، بی عزتی حاصل شود چون کند حاصل ترقی، قیمتش نازل شود
💡 گلفروشی بود مخصوص دل پر داغ ما کرد بی عزت بهار آخر بهر بازار گل
💡 چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون