بی طاعت

لغت نامه دهخدا

بی طاعت. [ ع َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + طاعت ) بدون پرستش و عبادت. آنکه به بندگی نگراید:
از آن پس کت نکوییها فراوان داد بی طاعت
گر او را تو بیازاری ترا بیشک بیازارد.ناصرخسرو.بی طاعتی داد این جهان پر از نعیم بیمرش
وین بیکناره جانور گشتند بنده یکسرش.ناصرخسرو.مردم از گاو ای پسر پیدا بعلم و طاعتست
مردم بی علم و طاعت گاوباشد بی ذنب.ناصرخسرو.امید است از آنان که طاعت کنند
که بی طاعتان را شفاعت کنند.سعدی.رجوع به طاعت شود.

فرهنگ فارسی

بدون پرستش و عبادت ٠

جمله سازی با بی طاعت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی طاعت دانا به سوی عقل خدای است بی طاعت دانا نبود هرگز دیار

💡 نبینی چند احسان کرد بی طاعت بجای تو؟ اگر طاعت کنی بی شک مضاعف گردد احسانش

💡 امید است از آنان که طاعت کنند که بی طاعتان را شفاعت کنند

💡 گفت: با دست تهی به خانه دیو راه نمی دهند، بی طاعت در خانه رحمان چون راه دهند؟

💡 بی طاعت او عقل نیامیخته با مغز بی خدمت او عقد نبسته است میانرا

💡 نه بی طاعت او شاد شود کس به امیدی نه بی خدمت او راه برد کس به کمالی

شکوه کردن یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز