بی صفت

لغت نامه دهخدا

بی صفت. [ ص ِ ف َ ]( ص مرکب ) در تداول عامه، بی وفا. ناسپاس. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به ترکیبات صفت شود. || آنکه فاقد صفات نیک است. ( فرهنگ فارسی معین ):
یکی است با صفت و بی صفت بگوییمش
نه چیز و چیز بگویش که مان چنین فرمود.ناصرخسرو.|| در اصطلاح تصوف ( نقشبندیان )، از خود بیخود شده و از خود رسته در حال سماع و جذبه و مانند آن است. ( از رشحات کاشفی، نسخه خطی ): مدت 22 سال است که ما متابعت طریقه حضرت خواجه محمدعلی حکیم ترمذی می نماییم و ایشان بی صفت بوده اند و اگر کسی شناسدمی نیز این زمان بی صفتم. ( انیس الطالبین ص 24 ).

فرهنگ عمید

۱. آن که فاقد صفات نیک است.
۲. ناسپاس، بی وفا.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - بی وفا ناسپاس. ۲ - آنکه فاقد صفات نیک است.

جمله سازی با بی صفت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به پرّواز جهان قدس شو زود عیان کن بی صفت دیدار معبود

💡 بی تو کی باشد تمامت جزو و کل پردههای بی صفت با عین ذل

💡 کل و جزوم جزو و کل دریافتم تا که ذاتت بی صفت بشناختم

💡 پرده بردار ای کمالت بی صفت تا برون افتد ز پرده شش جهت

💡 جمله یکی گشتهام من بی صفت جملگی چون اوست نیستم معرفت

کسکن یعنی چه؟
کسکن یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز