لغت نامه دهخدا
بحر روان. [ ب َ رِ رَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) دریای رونده. || عبارت از کشتی است. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).
بحر روان. [ ب َ رِ رَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) دریای رونده. || عبارت از کشتی است. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روان کرد جویی ز بحر روان که دارد همی ز آب کوثر اثر
💡 قطره چون آب شد به تابستان گشت آن آب سوی بحر روان
💡 هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت در حال گدازید و در آن بحر روان شد
💡 بگاه آنکه کند ماه میل سوی غروب شود چه کشتی سیمین بسوی بحر روان
💡 بسته به زنجیر مسلسل دراز بحر روان زو شده زنجیر ساز