لغت نامه دهخدا
یک پهلویی. [ ی َ / ی ِ پ َ] ( حامص مرکب ) لجاج. لجاجت. عناد. ( یادداشت مؤلف ).سماجت. یکدندگی. استبداد برأی. || یک رنگی. یک رویی. مقابل دوپهلویی. و رجوع به یک پهلو شود.
یک پهلویی. [ ی َ / ی ِ پ َ] ( حامص مرکب ) لجاج. لجاجت. عناد. ( یادداشت مؤلف ).سماجت. یکدندگی. استبداد برأی. || یک رنگی. یک رویی. مقابل دوپهلویی. و رجوع به یک پهلو شود.
لجاج لجاجت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شبم بر بستر گل یاد او گرداند پهلویی تپیدم آنقدر بر خود که بیرون از چمن رفتم
💡 نقش پایی کرد گل بیتابی ام در خون نشاند پهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد
💡 به شام هجر مرا ذوق اشک و آه بس است چو شمع، شب نگذارم به خاک پهلویی
💡 ز دیوار بدن از ضعف پیری متکا دارم نمی گردم چو طفل صورت از پهلو به پهلویی
💡 شود بر پهلویم هر استخوانی خنجری هر گه ز پهلویی بپهلویی بیاد خنجرت گردم