لغت نامه دهخدا
گستاخ بینی. [ گ ُ ] ( حامص مرکب ) جسارت ورزی. جسوری:
فراقش گر کند گستاخ بینی
بگو برخیزمت یا مینشینی.نظامی.ز بس گوهرکمرهای شب افروز
در گستاخ بینی بسته بر روز.نظامی.
گستاخ بینی. [ گ ُ ] ( حامص مرکب ) جسارت ورزی. جسوری:
فراقش گر کند گستاخ بینی
بگو برخیزمت یا مینشینی.نظامی.ز بس گوهرکمرهای شب افروز
در گستاخ بینی بسته بر روز.نظامی.
جسارت بی پروایی: زبس گوهر کمر های شب افروز در گستاخ بینی بسته برروز. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شهری بکشت آن تندخو، زنهار جام می مخور گستاخ می بینی درو، خسرو، چه نادانیست این؟