لغت نامه دهخدا
گج کاری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) کار گچ کردن. سفیدکاری. عمل سفید کردن. شید. رجوع به گچ کاری شود.
گج کاری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) کار گچ کردن. سفیدکاری. عمل سفید کردن. شید. رجوع به گچ کاری شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوشا محبت که فارغم کرد، زقید هستی،ز خود پرستی نه ذوق کاری، نه زیر باری، نه رنج امروز، نه بیم فردا
💡 نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار میبینم
💡 کاری که پس از سه سال همعهدی و صدق با من کردی بس است با غیر مکن
💡 او بت دلبرست و نیست مرا هیچ کاری به جز پرستش وی
💡 با قالب جسمانی با ما نرود کاری جسمانی و روحانی بگذار به یغمایی