کین جوی

لغت نامه دهخدا

کین جوی. ( نف مرکب ) انتقامجو. کینه جو:
چه جویی مهر کین جویی که با او
حدیث مهرجویی درنگیرد.خاقانی.رجوع به کینه جوی شود. || جنگجو. دلاور. جنگ آور. رزمجوی:
ز گردان کین جوی سیصدهزار
سپه داشت شایسته کارزار.اسدی.بزد خیمه و صدهزار از سران
گزین کرد کین جوی و گندآوران.اسدی.به گرشاسب کین جوی کشورگشا
جهان پهلوان گرد زاول خدا.اسدی.رجوع به کینه جوی شود.

فرهنگ فارسی

انتقامجو ٠ کینه جو ٠ یاجنگجو ٠ دلاور ٠ جنگ آور ٠ رزمجوی ٠

جمله سازی با کین جوی

💡 سپهبد ز خون دشت چون کرد جوی بهرسو که از کین همی کرد روی

💡 چو ‌در کین ‌طلعت ‌افروزد دنیایش گوی خرّادش چو بر زین قامت افرازد ستایش جوی بر زینش

💡 بردندم از بر تو گروهی ستیزه جوی کرده ز کین و خشم دل و روی را خضاب

💡 بوک از تاثیر جوی انگبین شهد گردد در تنم این زهر کین

💡 تو هم گر پذیری نباشد شگفت نباید جهان جوی را کین گرفت

اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز